منابآزمون دکترای ادبیات

منابع آزمون دکتری ادبیات

منابع آزمون دکتری ادبیات

معانی: دکتر شمیسا. احمد کامل نژاد. اشرف زاده و علوی مقدم(سمت) . کزازی

بیان: شمیسا. احمد کامل نژاد. اشرف زاده و علوی مقدم(سمت) کزازی

بدیع: شمیسا. احمد کامل نژاد. کزازی

بدیع از دیدگاه زیباشناسی: دکتر وحیدیان

صناعات ادبی: فنون و صناعات ادبی :همایی

معالم البلاغه: دکتر رجایی(دانشگاه شیراز) جواهر البلاغه:ترجمه هم شده است

هنجار گفتار؟

آیین سخن:صفا

روش گفتار: ؟

آرایه ادبی(دبیرستان)

دستور:

ادامه نوشته

مفهوم رنگ در شاهنامه

به نام خـداونـد جـان و خـرد                 کزین برتر اندیشه بر نگذرد
خداوند  نام  و خداوند  جای                 خداوند  روزی  ده  رهنمای
خداوند گیهان و گردان سپهر                 فروزنده ی ماه و ناهید و مهر


مقدمه:
بدون شک رنگ ها نقش مهمی را در حیات انسان ایفا می کنند و تصور و تصویر جهان بدون رنگ جقدر سرد و بی روح می نمود. بنابراین رنگ به عنوان یکی از چاشنی های خلقت در استئیک و زیبایی اشیا و در ارائه ی و مفاهیم مختلف قابل بررسی است.
رنگ ها دارای مفاهیم بی شماری هستند و جهت دادن به رنگ از هر لحاظ ممکن نشانه ای از طرز تفکر و احساس فرد است و ساختار درونی شخص به وسیله ی اندیشه اش انعکاس می یابد. رنگ گاهی به عنوان سمبل (symbol) به کار می رود ، در سمبول رنگ و طبقه بندی آن ها می توان نشانه ی رنگ را در قالب نشانه های طبیعی قرار داد ، به عنوان مثال سیاهی آتش می تواند حامل پیام خطر تلقی شود ، همچنین می توان مفهوم نشانه ی رنگ را در قالب نشانه های وضعی و قراردادی نیز مورد بررسی قرار داد ، مثلا سرخی چراغ راهنما حامل پیام ایست است ، بنابراین رنگ ها می توانند در علم نشانه شناسی حامل صدها پیام گوناگون باشند.
رنگ های سمبولیسم مدام در حال تغییر و تحول هستند ، گستردگی کاربرد رنگ در پرچم ها ، خیام(خیمه ها) ، البسه ، آیین و حتی در عالم ماوراء طبیعت آن ها را مجبور به نغییر مفاهیم می کند. پذیرش یک رنگ معین به عنوان سمبل در اقوام گوناگون تحت تاثیر عوامل متعددی است ؛ مانند: آب و هوا ، آداب و رسوم ، باورهای کهن و ... ؛ اما تاثیر گذاری رنگ ها به این جا ختم نمی شود. در طی مطالعات دانشمندان معلوم شد رنگ ها رابطه ی مستقیمی با اعصاب سمپاتیک انسان و حتی حیوانات دارند و همچنین رنگ در بزاق و اشتهای آدمی بی تاثیر نیست ، روانشناسان دریافتند هر رنگ دارای نتی است ، به همین دلیل مثلا رنگ آبی ، آرام بخش و رنگ قرمز ، باعث افزایش فشار خون می شود.
اما نکته ی جالب این که قدما به اهمیت رنگ ها پی برده بودند و این نکته در متون عرفانی ، حماسی ، غنایی و ... کاملا مشهود است.
رنگ در نزد ایرانیان باستان نیز مهم به شمار می رفته است ، چنان که آیین های ایران باستان شاهد حضور رنگ های گوناگون مانند سفید ، سبز و ... هستیم. رنگ و تاریخچه آن در باورها و اعتقادات تمدن های باستانی است ، چون رنگ در تمدن های باستانی مظهر نور بوده است ، در نتیجه رنگ ها با خدایانشان در ارتباط بودند.
بزرگ ترین نقش رنگ در اشعار شاعران مربوط به حس آمیزی است و این حس آمیزی از طریق دو چندان بر زیبایی شعر تاثیر می گذارد ؛ زیرا به نوعی در اندیشه ، هیجانات روحی و روانی مخاطب اثر مستقیمی دارد. ساخت تصاویر هنری به معنای حقیقی در گزینش رنگ از طریق ناخودآگاه شاعر صورت می گیرد و شاعر در ضمیر ناخودآگاه خود می تواند با ترکیب رنگ به یک تصویر ایده آل برسد و از سه عنصر امپرسیون ، اکسپرسیون و کنستروکسیون سود جوید.
فردوسی نیز از این قائده مستثنی نیست و در شاهنامه از رنگ برای بیان مقاصد خود بهره برده است. در این نگاشته رنگ از سه دیدگاه مورد بررسی قرار می گیرد. قسمت اول به کارکرد رنگ در شاهنامه می پردازد و گونه های مختلف استفاده ی حکیم از رنگ را بیان می کند. قسمت دوم به هفت سراپرده ای که فردوسی در داستان رستم و سهراب از آن ها سخن می راند – از لحاظ رنگ هایشان – پرداخته می شود. از آن جا که رنگ سپید در شاهنامه جایگاهی ویژه دارد و بسیار به طرق مختلف از آن یاد شده است ، باب سوم این نگاشته به آن اختصاص داده شده است. از این رنگ در قسمت دوم نگاشته سخن رفت و به علت اهمیّت این رنگ ترجیح داده شد تا در فصلی مجزا به آن پرداخته شود. قسمت چهارم این پژوهش که مستقل از دیگر بخش های مقاله است اما با موضوع اصلی دور نیست مربوط به اسب های آمده در شاهنامه است. این اسب ها با توجه به رنگ هایشان معرفی شده اند.

قسمت اول ، کارکرد رنگ در شاهنامه ی فردوسی:

 

ادامه نوشته

کارکرد رنگ سیاه وسپید در شاهنامه

كاركرد رنگ سياه و سپيد در شاهنامه 


دكتر كاووس حسن‌لي – ليلا احمديان

                                                                                                

چكيده:
عنصر رنگ از عناصر ويژه‌اي است كه مي‌توان از طريق شناخت ويژگي‌ها، خاصيت‌ها و تأثيرات آن، از روي بسياري از رمزها پرده‌برداري كرد و به رازهاي پنهان بسياري از پديده‌ها دست يافت.
در شاهنامه‌ي فردوسي 4197 بار عنصر رنگ مورد توجه قرار گرفته است. كه از اين تعداد 3267 مورد از نظر مفهومي نيز بيان‌گر معناي رنگ است. واژه‌هاي رنگي شاهنامه را در 18 دسته مي‌توان جاي داد.
27/67 درصد از رنگ‌هاي به كار رفته در شاهنامه مربوط به رنگ‌هاي بي‌فام (سياه، سپيد، تاريك، روشن، تيره، درخشان و ابلق) و 73/32 درصد مربوط به رنگ واژه‌هاي فامي (سرخ، زرد، سبز، بنفش و…) است.
چنانچه به معناي نمادين رنگ‌ها توجه شود، پرده از روي بسياري از رمزهاي رنگين شاهنامه و ارزش‌هاي هنري آن برداشته مي‌شود و پيوند اين متن حماسي با اسطوره‌ها و باورهاي ملل ديگر آشكارتر مي‌گردد.
در اين مقاله از ميان رنگ‌هاي گوناگونِ شاهنامه، چگونگي استفاده‌ي فردوسي از رنگ‌هاي سياه و  سپيد و ويژگي‌هاي آن در شاهنامه بررسي شده‌است.

 
1- مقدمه
بررسي عناصرِ‌ گوناگونِ‌ يك اثر ادبي در بازيافت راستين آن اثر بسيار كارگشا است. شاهنامه‌ي فردوسي كه از ديرباز كتاب ملي ايرانيان به شمار آمده است، از پديده‌هاي شگرف جهاني است كه همواره، اهل پژوهش را به ژرف‌كاوي و جست‌وجوي تازه در خويش فرا مي‌خواند.

در ادامه مطلب


 

ادامه نوشته

جلوه های زمان در شاهنامه

 جلوه های زمان در شاهنامه

  

     مفهوم زمان یکی از جنبه های مهم در شاهنامه فردوسی است که می تواند از نظر زیبایی شناسی مورد توجه قرار گیرد.یعنی همان چیزی که شاعر را در بیان داستانهایش پیوسته به همراهی با خود  وادار می کند.

 

    فردوسی در حماسه ها وداستانهایش زمان را همواره مد نظر دارد وعملکرد قهرمانان داستانهای خود را با ذکر زمان وقوع آنها بیان می کند.این،شاید از عقاید"زروانی"سرچشمه می گیرد که عامل زمان را در تعیین سرنوشت قهرمانان،دخیل وتعیین کننده می دانستند.اما آنچه که در این مبحث در خور توجه وبحث وبررسی است،نوع تلقی شاعر از زمان ونیز چگونگی توصیف آن است.

 

    گفتیم که فردوسی از ذکر زمان در داستانهای خود غفلت نمی ورزد.به عبارت دیگر وقوع حوادث را در مقاطع مختلف زمانی می گنجاند.اما او این کار را نه با بیانی تکراری وعادی،بلکه هر بار با گزینشی نو وتازه به انجام می رساند،وهربار تصویر وتعبیری تازه از مفهوم زمان به دست می دهد.

 

    آنجا که می خواهد پایان شب وآغاز روز را بیان کند،قالبی تصویری ارائه می دهد.مواردی که شاعر بدون ارائه تصویر وتنها با بیانی ساده ومعمولیبه این کار دست زده باشد،در شاهنامه فراوان نیست.

 

       حماسی بودن زمان در شاهنامه

 

    از آنجاییکه شاهنامه فردوسی ،شاهکاری حماسی است،ذکر زمان نیز در آن اغلب با حماسه همراه است. به عبارت دیگر تصویرهایی که شاعر برای بیان روز وشب در شعر خود به کار می گیرد،معمولا حماسی وقهرمانانه است.

 

   

ادامه نوشته

تصاویر نغز روز و شب در شاهنامه در قیاس با گشتاسژ نامه دقیقی و گرشاسب نامه اسدی

سیری در تصاویر نغز روز و شب در شاهنامه در قیاص با گشتاسب نامه ی دقیقی و گرشاسب نامه ی اسدی طوسی* (ملیحه السادات کاشی زاده)

چکیده

    شاهنامه فردوسی این مرتفع ترین قله­ی ادب حماسی درایران بلکه در تمام جهان ، اثری است بی نظیر و در خور مطالعه وتحقیقی گسترده که ظرفیت تحقیقاتی آن را به جرئت می توان بی­نهایت خواند .

  شاهنامه پیوسته در طی دوران متمادی پس از تولدش همواره مورد تقلید بوده است اما هیچ یک ازاین نردبازان را یارای مقاومت در برابر این اثر برجسته نبوده است و صرفا گوی چوگانی آزموده اند .

  آوازه­ی شاهنامه مرزهای وطن را درنوردیده و در زبان گرجی و هندی نیز نفوذ بسیاری دارد.لامارتین شاعر و نویسنده ی بزرگ فرانسه در مجله خود داستان رستم را مورد نقد قرارداده است ودرآلمان و انگلیس و روسیه داستان زیبای رستم و سهراب در منظومه­هایی با همین نام منتشر شد .

  از آن جایی که یکی از بهترین روش­های شناخت ارزش اثر، مقایسه است بر آن شدم تا با مقایسه­ی دو اثر هم مضمون و با ارزش یعنی گشتاسب نامه­ی دقیقی و گرشاسب نامه­ی اسدی طوسی با شاهنامه فردوسی در این وجیزه عرصه دیگری را در شناخت آن گشوده وجان کلام را آهنگ درک کاملتری ببخشم.

واژگان کلیدی:

   شاهنامه – گشتاسب نامه – گرشاسب نامه – فردوسی- دقیقی- اسدی طوسی- حماسه سرایی-    تصویر آفرینی – ادیولکت یا امضای شخصی شاعر.

مقدمه

 سخن گفتن از فردوسی و تحقیق در شاهنامه ،این دریای مواج ادبیات و افتخار ملی هر ایرانی هوسی است که هرسالک در ادب را به خود می خواند .

 

 

 



 

 

 

 

 

 

 



 
ادامه نوشته

بررسی روین تنی در اساطیر

بررسی روئین تنی در اساطیر.

بررسی روئین تنی در اساطیر.
...یعنی داشتن بدنی نیرومند ومحکم که ضربت ا سلحه بر ان کارگرنباشد.انديشه روئين تنی ریشه ای کهن ...
تعریف رویین تنی :
یعنی داشتن بدنی نیرومند ومحکم که ضربت ا سلحه بر ان کارگرنباشد.انديشه روئين تنی که ريشه ای کهن دارد کنايه ازآرزوی بشر به آسيب ناپذير ماندن و بی مرگی وعمر جاويد می تواند باشد . روئين تنی می تواند نشائی از آرزوی تشبيه پهلوانان بزرگ بهخدايان باشد که از ناحيه او آسيب پذيرند ومربوط به عصری می باشد که بشر فلز را کشف کرد وازان جامه های جنگی ساخته بود .

جوهر حماسه گيل گمش در واقع عبارت است از چاره ناپذيری مرگ در جستجوی جاودانه ماندن يکی از مسائلی است که داستانهای زيادی بر آن دلالت دارد .

<< جاودانگی به وسيله اب در اعتقاد اسلامی نيز راه يافته است و آن انديشه "آب حيات" است که هرکس از آن بخورد اسيب ناپذيرمی شود. بنا بر روايات اسکندر در جستجوی آب حيات ناکام ماند وحضرت خضر از ان بخورد وجاويد شد.>>1
شيخ اشراق در تمثيلی از رساله عقل سرخ (مجموعه اثار فارسی شيخ اشراق تصحيح هنری کربين وحسين نصر . انسيتوايران و فرانسه .1348/1970 ص238
" می گويد اگر کسی راه به چشمه زندگانی برد وغسل برآورد از زخم تير بلا امن گردد."

<<در اساطير نيز قهرمانان بعد از کشتن اژدها که می تواند نمادی از نفس اماره باشد به حيات جاويدان دست می يابند و در واقع مي توانند با دنيای مينوئی ارتباط برقرار می کند وبا  اتصال به آن دنيا قدرتهای ما فوق عادت به آنها دست می دهد ومی توانند از عهده بسياری  از غير ممکن ها بر آيند.>>2

<<از آنجا که مردم روی زمين گوهری الهی دارند،خاستگاههای اساطيری آنها نيز در حال و هوای مشترکی شکل يافته است وهمانطور که گفتيم انسان اززمان پيدايش آدم بزرگترين اندوه فلسفی اش در روی زمين مرگ بوده است ، از اين رو تجلی آرمانی انسان برای زندگانی جاويد ويا بی مرگی با عنوان "رويين تنی " از ميان افسانه ها واسطوره های ملل سر بر آورده است ،بجز "خضر نبی "که بنا به روايات مذهبی زندگانی جاويد يافته است،اخيليوس  همان آشيل در افسانه های يونانی وهمچنين کريشنا در اساطير هند همانند آشيل “Akhilleuse”می باشد.

   زيگفريد قهرمان حماسه نيبلگون در اساطير ژرمني،   “siegfried’ بالدر در افسانه های اسکانديناوی ،“Balder" اسفنديار" در اساطير کهن ايرانی ،از جمله رويين تنان تاريخ به شمار می آيند که هر يک درعين رويين تنی سرانجام از ناحيه ای آسيب پذير بودند وعمر جاويد نمی يابند>>3

 
 
ادامه نوشته

رویین تنان جهان

قهرمانان رويين تن جهان

 

نوشته: زهرا علي ميرزايي

بشر از آغاز پيدايش همواره آرزوي بي‌مرگي و زندگي جاويد داشته است. اهميت موضوع به حدي است كه كهن‌ترين اثر ادبي برجاي مانده نيز، حاوي اين معني است، و آن حماسه گيلگمش است.
جوهر حماسه گيلگمش عبارت است از چاره‌ناپذيري مرگ، يعني انتهايي كه در سرنوشت همه آدميان وجود دارد. و حتي كسي چون او كه تواناترين و نامورترين فرد زمان خود است، نمي‌تواند از آن برهد.
مفهوم ديگر رويين تن آن است كه يكي بتواند برتر از ديگران قرار گيرد. آدميان تا زماني كه بتوانند همديگر را زخم بزنند و از پاي درآورند، با هم برابرند. اگر در ميان آنان كسي پيدا شود كه ضربه هلاك بر او كارگر نيفتد، از همه آنها برتر مي‌شود و واجد صفت قهرمان بي‌همتا مي‌شود كه تجسم آن، يكي از نيازهاي رواني بشر بوده است.
در ادبيات جهان اين خصيصه به چند قهرمان نسبت داده شده كه براي روشن‌تر شدن موضوع، به سه تن از آنها اشاره مي‌كنيم تا به اسفنديار برسيم:
نخست: «آخيلوس» يوناني كه از همه قديم‌تر و نامورتر است. به روايت اساطير، آخيلوس به دست مادرش (كه جزو ايزدان بود) در آب رودخانه استيكس غوطه‌ور و رويين تن شد. تنها يك نقطه از تنش گزندپذير ماند، و آن پاشنه پايش بود كه چون مادر او را بدان گرفته و در آب، غوطه‌ داده بود؛ آب به محل تماس انگشتش راه نيافته بود.
گذشته از اين آخيلوس جوشن نفوذ‌ناپذيري داشت كه ساخته دست و ولكن، پروردگار آتش و فلزها بود. اين ذره را نيز مادرش به او هديه كرده بود. آخيلوس چنان‌كه مي‌دانيم بزرگ‌ترين پهلوان جنگ تروا است و زندگي كوتاه و افتخارآميزش سرانجام براثر تيري كه از دست پاريس برپاشنه پايش (كه نقطه آسيب‌پذيرفتني اوست) مي‌خورد، به سر مي‌رسد.
دوم: «زيگفريد» قهرمان حماسه نيبلونگن است. نحوه رويين تني آن است كه اژدهاي سهمگين را مي‌كشد و تن خود را در خونش غوطه‌ور مي‌كند. پوست بدنش در تمامي با اين خون چنان سخت مي‌شود كه ديگر هيچ سلاحي بر آن كارگر نيست. او نيز تنها يك نقطه از تنش گزند‌پذير مي‌ماند و آن موضعي است ميان دو شانه‌اش، كه هنگام شست‌وشوي خون، برگي از درخت زيزفون افتاده و آن را پوشانده بود. سرانجام هم بر اثر ضربه‌اي بر همين نقطه هلاك مي‌شود.
سوم: «بالدر» كه در اساطير اسكانديناوي پروردگار روشنايي است و سرگذشتش در افسانه‌هاي كهن ايسلندي به نام ادا آمده است. او پسر اودين (odin) خداي خدايان اسكانديناوي است. جواني كه در ميان جاودانيان از او مهربان‌تر، محبوب‌تر و فرزانه‌تر كسي نيست. شبي خوابي مي‌بيند كه گواهي مرگ نزديك او را در خود دارد. پس از اين خواب، همه ايزدان انجمن مي‌كنند تا براي در امان نگه داشتن او از مرگ چاره‌اي بينديشند. سرانجام بانو خداي فريگا (frigga) دست‌اندركار مي‌شود و از آتش، آب و همه فلزات، سنگها، خاك، درختان، بيماريها، زهرها، پرندگان، خزندگان و چرندگان پيمان مي‌ستاند كه به او آسيب نرسانند. پس از اين پيمان بالدر گزند‌ناپذير و رويين‌تن مي‌شود و چون چنين است، خدايان او را وسيله سرگرمي خود قرار مي‌دهند. بدين معني كه گاهگاه او را در ميانشان مي‌گيرند و بعضيها به سويش تير مي‌افكنند، برخي سنگ و يا ضربه‌هاي ديگر، بي‌آنكه كمترين آسيبي به او برسد. تنها در اين ميان يك تن به نام لوكي (loki) كه ايزد بدكاره‌اي است، از رويين‌تني بالدر ناخشنود است. او روزي در هيئت پير زني به نزد فريگا مي‌رود و از او مي‌پرسد كه مصونيت بالدر را محترم مي‌شمارد؟ بانو خداي جواب مي‌دهد: «آري فقط يك گياه است به نام دبق كه در شرق وال هالا مي‌رويد. اين نهال كه خيلي جوان بود، نيازي به سوگند دادنش نديدم.»
لوكي پس از شنيدن اين حرف مي‌رود و شاخه‌اي از دبق را مي‌بُرد و به جمع ايزدان مي‌پيوندد آن‌گاه به هاتر (hather) كه ايزدي نابيناست و خارج از حلقه ايزدان ايستاده، نزديك مي‌شود و مي‌پرسد: «تو چرا در سرگرمي خدايان شركت نمي‌كني و چيزي به سوي بالدر نمي‌افكني؟» او جواب مي‌دهد: «اولا براي آنكه چشمم نمي‌بيند و ثانيا براي آنكه چيزي در دست ندارم.»
لوكي مي‌گويد: «تو هم همرنگ جماعت شو. من الان دست تو را به جانب او راهنمايي مي‌كنم. اين شاخه را بگير و رها كن.»
اين را مي‌گويد و شاخه دبق را در دستش مي‌نهد و او آن را در همان جهتي كه لوكي براي او هدف‌گيري كرده است، مي‌افكند. شاخه بر تن بالدر فرود مي‌آيد، آن را مي‌شكافد و او را از پاي درمي‌آورد.
در اين سه تن، چند وجه مشترك مي‌بينم. 1. هر سه از برازندگي و برجستگي خاص برخوردارند. با اين قياس، كساني از موهبت رويين‌تني نصيب مي‌برند كه واجد صفات خوب صوري و معنوي باشند.
2. هر سه جوان‌اند و برعكس آنچه انتظار مي‌رود، عمري كوتاه دارند.
3. دو تن از سه نفر، از فر يزداني بهره‌ور هستند و با عالم بالا ارتباط دارند. تنها زيگفريد از اين اصل، مستثني است. او نيز همه چيزدان است و نيرويي سحرآميز دارد. او را زرهي نفوذناپذير است (مانند زره آخيلوس). جامه ديگري هم دارد كه چون بپوشد از چشمها ناپديد مي‌ماند و زورش دوازده برابر مي‌شود.
4. دو تن از سه تن، نقطه معيني از تنشان زخم‌پذير است، فقط بالدر مرگش بسته به ضربت شاخه درخت خاصي است. اسفنديار شاهنامه نيز در اين خصايص با آنها مشترك است: برازندگي، جوانمرگي، برخورداري از فريزداني، گزندپذير بودن از گياه خاصي كه در اين مورد آخر، به‌خصوص او را با بالدر همانند مي‌كند.


منابع:
1. كريستن سن؛ كيانيان؛ ترجمة دكتر ذبيح‌الله صفا؛ بنگاه ترجمه و نشر كتاب.
2. فردوسي؛ شاهنامه.
3. محمدعلي اسلامي ندوشن؛ ‌داستان داستانها، انتشارات آثار؛ چاپ چهارم؛‌ سال 1372.

 

رویین تن کیست

رویین تن: کسی که هیچ ضربه ای بر او اثر ندارد و نیروهای مافوق طبیعی او را شکست ناپذیر کرده اند.
رویین تنان:
اسفندیار ِ ایرانی
آشیل(آخیلوس) یونانی
زیگفرید ژرمنی- قوم نیبلونگن
بالدر نروژی- قوم اسکاندیاوی



اسفندیارایرانی:
در مجلس گشتاسپ که زرتشت پیامبر هم حضور دارد، گشتاسپ از زرتــــشت می خواهد که 4 آرزویش را برآورده کند: جایگاهش در بهـــشت امن و جاودانی شود، فرَّش ایزدی گردد ، رویین تنش کند، و علم پیشگویی را بیاموزدش.
اما زرتشت می گوید که؛ تنها یک آرزو می تواند درباره ی خودش داشته باشد که برآورده شود و بقیه درباره ی دوستان و هر آن که او بخواهد.
گشتاسپ جایگاه امن و جاودان در بهشت را برای خود می خواهد و از جام شرابی که زرتشت به او می دهد سر می کشد وجاودانی می شود.
جامی از شیر مقدس را به پشوتن می نوشاند و او را از ناخوشی و مرگ ایمن می گرداند.
مشتی از گلهای بهشتی را به جاماسپ وزیر می دهد که ببوید و با بوییدن گلها علم پیشگویی و آینده نگری بدو عطا می گردد.

و با تطهیر اسفندیار در رودخانه ی مقدس او را رویین تن می کند؛ که هنگام فرو رفتن در آب، اسـفندیار چشمانش را می بندد و آن دو دیده آب نمی بیند هرگز...




آشیل پسر تتیس الهه ی دریا و پله است. مادر او تتیس در افسانه های یونان باستان رب النوع دریا و دختر «نره» و «دوریس» است. زئوس و پوزیدون هر دو خواهان ازدواج با وی شدند. ولی تمیس پیشگویی کرد، پسری که از تتیس به دنیا آید از پدرش بزرگتر و قوی تر خواهد بود. آن گاه خدایان مصمم شدند که تتیس با انسانی به نام پله پادشاه «فتی» ازدواج کند. ولی تتیس از پذیرفتن این زناشویی سر باز زد و به صورت های شیر و مار و آتش و آب در می آمد و سعی می کرد که پله به او دسترسی پیدا نکند. ولی پله به کمک اسب افسانه ای «بالیوس» علی رغم تغییر شکلهایی که تتیس به خود می داد او را تسلیم ساخت و کامیاب گردید. جشن عروسی آنان در غار شیرون برگزار گردید و خدایان در آنجا حاضر شدند و برای عروس و داماد هدایای فراوانی آوردند...
آشیل هفتمین پسر است. تتیس ِ جاویدان همیشه می ترسید که پسرانش جاویدان نباشند. از این رو پسران را در آتش می انداخت تا مطهر و جاویدان شوند که همگی می سوزند و می میرند. حال نوبت آشیل است. این بار پله می گوید که آشیل را در آتش نیندازند و با آب مقدس رودخانه ی ستیکس تطهیر کنند. اما تتیس آشیل را نیز همچون دیگر پسرانش در آتش مقدس می اندازد . پله هنگامی که سوختن آشیل را می بیند، به سرعت کودک را که از پا در حال سوختن بود بر می دارد وآشیل را به کرون الهه ی جراحی می سپارد و کرون استخوان سوخته و آسیب دیده ی آشیل را با استخوان اسب پیوند می زند و سپس نوزاد را در رودخانه ی مقدس «استکز» بالا و پایین می برند و تنها قوزک پای آشیل به دلیل در دست داشتن تتیس به آب نمی رسد و آسیب پذیر می گردد...



«زیگفرید» پهلوان پهلوانان است. در میان ژرمن ها اژدهایی وجود دارد که مردم ژرمن باور دارند؛ کسی که موفق شود اژدها را بکشد و بدنش را با خون این اژدها بشوید رویین تن و فنا ناپذیر می شود. اژدها کشی شگردی بود که از عهده ی هر کسی بر نمی آمد، اژدهایی که هفت سر داشت و هر هفت سر را باید می زدند تا اژدها می مرد. زیگــفرید اژدها را می کشد و با خونـــش تـــــن را می شوید. درحین شستن برگی از درخت در میان دو کتفش می افتد و آن قسمت آسیب پذیر می ماند. زیگفرید محبوب قوم و مردمانش است. همسری دارد که یارش است و بسیار دوستش می دارد. «هاگن» برادرِ همسر زیگفرید به علت تمام خوبی ها و جایگاهی که زیگفرید در میان مردم دارد به وی حسادت می ورزد. هاگن در پی بهانه ای می گردد تا راز آسیب پذیری زیگفرید را در یابد. در این راه کسی نزدیکتر از خواهرش نیست. زمانی که زیگفرید برای نبردی خانه را ترک گفته بود، وی را فریـب می دهد و نقطه ی فنا ی زیگفرید را می فهمد. مدتی می گذرد و زیگفرید بر می گردد و سر چشمه ای برای خوردن آب توقف می کند. هاگن که در کمین نشسته بود، تیری بر پشت و میلن دو کتف زیگفرید نشانه می رود و پهلوان را از پا در می آورد...

«بالدر» فرزند خدایان است. اُدین پدر بالدر خدای روشنایی است.شبی در خواب می بیند پسرش به وسیله ی تیری از پا در آمده است. وقتی که بیدار می شود پریشان و آشفته نزد خدای خدایان بانو فریگان می رود و از وی می خواهد تمام درختان عالم را سوگند دهد تا هیچ کدام چوبشان چون تیری بر بدن بالدر ننشیند. بانو فریگان می پذیرد و تمامی درختان را سوگند می دهد.«دبق» تنها یک گیاه خیلی کوچک که هنوز چوبی بر تنش جان نگرفته بود بی قسم باقی می ماند. خدای بدکاره گان (لوکی)، به بالدر حسادت می برد ومترصد فرصتی تا بالدر را ازپای دراندازد. تا این که می فهمد دبق همان گیاه کوچک سوگند نخورده. از چوب این گیاه تیری فراهم می کند و به دست خدای نابینایان هاتر می سپارد و در یکی از جشنها هاتر را دعوت می کند تا در آن بزم حضور یابد. تیری که از گیاه دبق ساخته بود را به هاتر می دهد. تیر بر بدن بالدر می نشیند و می میرد...



اشتراکات رویین تنان:
1- میل به رویین تن شدن در تمام آنها وجود دارد.
2- با رویین تن شدن علاوه بر این که عمر معمول خودشان را نیز سپری نکردند؛ در جوانی کشته شدند.
3- هر چهار نفرشان پهلوان محبوب قوم خود هستند.
4- سه نفر از این چهار تن شاهزاده اند. (اسفندیار- آشیل- بالدر)
5- دو نفر از اینان فرزند خدایانند. ( آشیل، مادرش- بالدر، پدرش)
6- سه نفر از این رویین تنان نقطه ی ضربه پذیر دارند. ( اسفندیار، تخم چشم- آشیل ، قوزک پا- زیگفرید، نقطه ی میان دو کتف)
7- دو نفرشان از گیاه خاص و مشخصی ضربه می پذیرند. (اسفندیار، چوب درخت گز- بالدر، گیاه دبق)

بالدر

بالدر (Baldr) رب النوع نور، لذت، پاکی، معصومیت و دوستی در اساطیر اسکاندیناوی است. پسر اودین و فریگ، هم در میان خدایان و هم در میان انسان‌ها محبوب بود، و انسان‌ها او را بهترین خدایان می‌دانستند. او بسیار زیبا، خردمند و خوش زبان بود، هر چند که قدرت کمی داشت.

همسر او نانا دختر نپ و فرزند آنها نیز فورستی، رب النوع عدالت بود. تالار ویژهٔ بالدر در آسگارد بریندابلیک به معنی شکوهمند نام دارد.

محتویات

 [نهفتن

مرگ بالدر [ویرایش]

بیشتر داستان‌های حول شخصیت بالدر، داستان مرگ او را بازگو می‌کنند: بالدر رویاهایی راجع به مرگ خودش میبیند و مادرش، فریگ، برای حفاظت از فرزندش در جهان دوره افتاده و از همه اشیا، موجودات و نیروهای طبیعت (از مارها، فلزات، بیماریها، سموم و حتی آتش) سوگند گرفت که به پسرش آسیبی نرسانند. همه اینها سوگند یاد کردند که نوع آنها هرگز به بالدر آسیب نرسانده و در آسیب زدن به او نقشی نیز نداشته باشند.

با تصور رویین تن شدن بالدر، خدایان از آن پس با قرار دادن بالدر به عنوان هدف تیرها و سلاحهای خود به تفریح می‌پرداختند.

لوکی خبیث و حقه باز، به بالدر حسادت ورزید و در پی علت رویین تنی او ظاهر خود را تغییر داد و نزد فریگ رفت و علت را پرسید. هنگامی که فریگ پاسخ داد که تمام موجودات سوگند خورده اند که به بالدر آسیبی نرسانند، لوکی بداندیشانه پرسید:«همه چیز؟» و فریگ به او گفت که تنها یک بوته کوچک داروش در غرب بود که به خاطر کوچکی، فریگ بی توجه از آن گذشته بود.

لوکی با عجله به سراغ داروش رفت و آنرا یافت و از آن یک دارت ساخت. سپس به محل ضیافت خدایان بازگشت و دید که هودر برادر دوقلوی بالدر که نابینا بود در گوشه‌ای از محفل نشسته است. به سراغ هودر رفت و از او پرسید که چرا در بازی شرکت نمی‌کند. هودر جواب داد که اولا چون کور است و ثانیا چیزی برای پرتاب به سمت بالدر ندارد. لوکی دارت را به هودر داد و از او خواست که با راهنمایی او در بازی شرکت کند. هودر دارت را با راهنمایی لوکی پرتاب کرد و دارت مستقیما به قلب بالدر خورد و او بیجان بر زمین افتاد.

در حالی که خدایان مشغول عزاداری برای بالدر بودند، اودین فرزند دیگرش، هرمود دلاور را سوار بر سلیپنیر به سوی هل، الهه دنیای مردگان فرستاد تا به التماس از او بخواهد که بالدر را به دنیای زندگان بازگرداند. هل تقاضای خدایان را تحت یک شرط پذیرفت: هرآنچه که در دنیا وجود دارد، زنده یا مرده باید برای بالدر عزاداری و شیون نمایند. با توجه به محبوبیت بالدر کار ساده به نظر می‌رسید و همه در جهان با کمال میل برای او گریستند. همه جز یک تن که گریه تمام جهان را بی اثر نمود: لوکی خود را به صورت ماده غولی درآورد و از گریه کردن برای بالدر سرباز زد و لذا بالدر در دنیای مردگان باقی ماند.

خدایان جنازه خدای مرده را لباس سراسر قرمز پوشاندند و او را بر روی تل هیزم مرده سوزی بر عرشه کشتی خودش، رینگهورن قرار دادند. در کنار او همسرش، نانا آرمید که پس از مرگ بالدر از شدت اندوه قلبش شکست و او نیز در پس همسرش مرد. اسب بالدر و گنجینه‌هایش نیز در کنار او قرار گرفتند و پس از آتش زدن تل هیزم، کشتی توسط ماده غولی به نام هیروکین به دریا فرستاده شد.

لوکی نتوانست از انتقام خدایان بگریزد و هودر نیز توسط والی، پسر اودین و ریند کشته شد. والی دقیقا به همین هدف و برای گرفتن انتقام بالدر زاده شده بود.

بالدر در راگناروگ [ویرایش]

گفته شده که پس از نبرد روز راگناروک، هم بالدر و هم هودر دوباره زاده شده و به اداره جهانی که از خاکستر جهان برمیخیزد می‌پردازند.


آشیل

آشیل (به یونانی: Αχιλλεύς)، به (انگلیسی: Achilles) ریخت فرانسوی نام آشیل[۱] قهرمان اسطوره‌ای یونان در داستان جنگ تروآ (troy) است. همه پیکر او به جز پاشنه پایش رویین بود و همین بخش تنش هم مرگ او را رقم زد.

آشیل پسر پلئوس (پهلوان یونانی و از یاران هراکلس) و دریاپری‌ای به نام تتیس بود. زئوس (خدای خدایان اساطیر یونان و پدر اکثر خرده خدایان نسل جدید) قصد داشت خود با تتیس وصلت کند، اما با پیشگویی تایتان پرومتوس مبنی بر اینکه «پسر تتیس از پدر به نیروتر شود» او را به پلیوس پهلوان که مورد لطفش بود واگذاشت. تتیس آشیل نوزاد را به جهان زیرین برد و او را از پاشنه گرفته، در رود سیاه جهان مردگان (استیکس) فرو کرد. تمام تن او جز پاشنه که در دست مادر بود به آن آب آغشته شد و تنها آن نقطه آسیب‌پذیر باقی ماند. همچنین خیرون به اوآموزش دویدن داد و وی بادپا شد.

دور افتخار آشیل بعد از پیروزی در جنگ

روایت منظومه ایلیاد در میانه جنگ تروآ واز نزاع آشیل و آگاممنون (سرکرده یونانیان، پادشان مسینی) آغاز می‌شود. آشیل آگاممنون را مجبور کرد دست از معشوقه‌اش خروسئیس بکشد. آگاممنون نیز وی را مجبور نمود دست از معشوقه‌اش بریسئیس بکشد. در نتیجه آشیل قهر کرد و از جنگ کناره‌گیری کرد. هکتور فرمانده سپاه تروا پسر عموی آشیل، پاتروکل را می‌کشد و به دلیل شباهت زیادی که بین اشیل و پاتروکل بود، هکتور گمان کرد با اشیل مبارزه کرده و او را کشته‌است. اما آشیل به انتقامجویی بر می‌خیزد و هکتور را می‌کشد و سپاه تروا را شکست می‌دهد. بنابر کتاب آشیلید از استاتیوس، قبل از پایان جنگ، پاریس فرزند کهتر پریام، شاه تروآ، آشیل را به تیری زهرآلود هدف قرار داد. آپولون، خدای خورشید، تیر را به پاشنه آسیب‌پذیر آشیل هدایت کرد و به زندگی کوتاه این پهلوان مشهور پایان داد.

منبع [ویرایش]

  • جان پین سنت. اساطیر یونان. ترجمه باجلان فرخی. انتشارات اساطیر

منابع [ویرایش]

  1. آکیلیس و آخیلوس نیز می‌نویسند.